يك نفر مغازه بادكنك فروشي باز مي كنه ولي بعد از مدت كوتاهي ورشكست مي شود، چون بادكنكهايش را به شرط چاقو مي فروخت

 

 
 

يك نفر مي خواست يك ماهي را خفه كنه هي سر ماهي را زير آب مي كرد و در مي آورد

 

 

تلويزيون داشت گل خدادداد عزيزي را به استراليا نشان مي داد. دو سه بار كه صحنه گل زدن را آهسته نشان دادند، تماشاچي عصباني ميشود و ميگه: حالا اينقدر نشان بده تا يكدفعه دروازه بان اون را بگيرد.  

 
 

يك نفر به كله پزي مي رود. فروشنده از مشتري مي پرسد: آقا چشم بذارم؟

مشتري: بله، ولي اول بذار قايم بشم.

 

 

كمك خلبان: خلبان نگاه كن، آدمها از اين بالا مثل مورچه مي مانند.

خلبان:چيزي كه تو مي بيني همان مورچه است چون ما هنوز پرواز نكرديم!!!!!!

 

 
 

روزي خودكار آبي پدرش مي ميرد تا يكماه مشكي مي نويسد.

 

 
 

مديري با كارمندش به ناهارخوري مي رفت.كه يك چراغ جادو پيدا مي كنند . جن مي گه من براي هر كدام مي توانم يك آرزو برآورده كنم.

كارمند ميگه : اول من، دلم مي خواهد كه هاوائي كنار ساحل لم بدهم و از زندگي لذت ببرم....پوف ناپديد شد.

مدير فكري كرد و گفت: مي خواهم بعد از ناهار ، كارمندم در شركت باشه، چون كلي كار داريم.

نتيجه: هميشه اجازه بدهيد كه رئيس تان اول حرف بزند

 

 
 

صاحبخانه: هر وقت ميام ميگم اجاره خونه رو بده، ميگي وقتي حقوق بگيرم ، آخه داداش پس كي حقوق مي گيري

مستاجر: هر وقت استخدام شدم.!

 

ماشين مردي را دزد زد. يكي گفت: تقصير تو بود كه مواظب ماشينت نبودي. ديگري گفت: تقصير همسايه ها است كه در منزل را باز گذاشته بودند و خلاصه هر كسي نظري داد

مرد گفت : گويا همه ما گناهكاريم و دزد هيچ تقصيري ندارد

 
 

مرد ثروتمندي براي خود مقبره اي بسيار زيبا ساخت. وقتي مقبره آماده شد از معمار پرسيد : اين ساختمان چه كم دارد؟

بنا: وجود شريف شما را

  

 
 

مردي كه ادعاي خدائي مي كرد به زندان انداختند. يك روز نگهبان به او گفت: اگر تو خدايي ، پس چرا در زندان هستي؟

مرد: مگر نشنيدي كه مي گويند ، خدا همه جا هست.

 
 

مادر: ديشب ، دو قطعه شيريني مانده بود ولي حالا فقط يكي مانده است.

دختر:  چون هوا تاريك بود ، شيرين دومي را نديدم

 

 
 

دختر: شما هنوز سه روز  است كه با من آشنا شديد چطور تصميم به ازدواج گرفتيد؟

پسر: اختيار داريد ، بنده دو سال است در بانكي كار مي كنم كه پدرتان آنجا حساب دارد

 
گوی زرد

 طنز5  
خندونک
  
طنز7   طنز4
خـــــندونک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

طنز  

 خـــــندونک

لبخند

 

 

 
 
 

 گوی زرد

 خـــــندونک

 

 طنز2

 

 
 
 
طنز5   خندونک
  
 طنز7  گوی زرد
طنز3
 
 

معلم: آخرين دنداني كه در مي آيد چه دنداني است؟

شاگرد: دندان مصنوعي است!

عليرضا ؟ ، ؟ ساله از ؟

 
 

آقاي گاو به نقاش : زبانم لال ، چرا منو شبيه گاو كشيدي؟!

 
 

 يك روز كبريتي سرش را مي خاراند، آتش مي گيرد.

 

 
 

 آسيب مي رساند DNA  جرايد: تلفن همراه به

اولي : واي اين دراكولا چيه ؟

دومي : نترس ، آقاي رئيسه ، جهش ژنتيكي پيدا كرده

 

معلم:بگو ببينم، كمبوجيه چه جور پادشاهي بود؟

شاگرد:پادشاه بدي نبود، فقط هميشه از كمبود بودجه شكايت داشت.

 

 
 

معلم : بنويس صابون

شاگرد روي تخته نوشت ، سابون

معلم : ببين عزيزم صابون با ص است نه با س

شاگرد : خانم فرقي نمي كند نگران نباشيد اينم كف مي كند 

 
 

دو نفر دروغگو به هم رسيدند

اولي گفت : من ديشب توي كره ماه شام خوردم

دومي : آره ، وقتي از كره ي مريخ برمي گشتم تو را در كره ماه سر سفره ديدم

 
 

مادر : علي بيا اسفناج بخور آهن دارد

علي : آخر مادر جان الان آب خوردم مي ترسم زنگ بزنم

 

پدر : حالا كه رفوزه شدي به كسي نگو تا آبرويت نرود

 پسر: چشم پدر، به همه سفارش كردم تا به كسي نگويند

 

 
 

خبرنگار: چرا قبل از هر بازي به حمام مي روي؟

فوتباليست: براي اينكه گلهاي تميز بزنم.!!!!

 
 

اولي : چرا گريه مي كني؟

دومي : چون اگر يك دقيه زودتر رسيده بودم از اتوبوس جا نمي ماندم

اولي : ولي طوري گريه مي كني كه انگار اتوبوس دو ساعت پيش رفته بود!!!!

 
 

معلم: بگو به غير از اكسيژن چه چيزهايي در هوا وجود دارد؟

شاگرد : آقا اجازه، كلاغ ، مگس ، پشه !!!!....

 

 
 

معلم: چند وقت است كه حمام نرفتي؟

شاگرد: از موقعي كه اميركبير در حمام كشته شد.